محمود بن على خواجوى كرمانى

111

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

232 [ برون ز جام دمادم مجوى اين دم هيچ ] س برون ز جام دمادم مجوى اين دم هيچ * بجز صراحى و مطرب مخوا همدم هيچ بيا و بادهء نوشين روان بنوش كه هست * بجنب جام مى لعل ملكت جم هيچ مجوى هيچ كه دنيا طفيل همّت اوست * كه پيش همّت او هست ملك عالم هيچ غمست حاصلم از عشق و من بدين شادم * كه گرچه هست غمم نيست از غمم غم هيچ دلم ز عشق تو شد قطره‌اى و آن هم خون * تنم ز مهر تو شد ذرّه‌اى و آن هم هيچ غمم به خاك فروبرد و هست غمخور باد * دلم بكام فرورفت و نيست همدم هيچ تنم چو موى پر از تاب و رنج و دورى خم * ولى ميان تو يك موى اندر و خم هيچ از آن دواى دل خسته در جهان تنگست * كه نيستش بجز از پستهء تو مرهم هيچ دم از جهان چه زنى همدمى طلب خواجو * به حكم آنكه جهان يك‌دمست و آن دم هيچ 233 [ ميانش موئى و شيرين‌دهان هيچ ] ح ميانش موئى و شيرين‌دهان هيچ * ازين موئى نمىبينم وز آن هيچ دهانش گوئى از تنگى كه هيچست * بدان تنگى نديدم در جهان هيچ ميانش يك سر مويست و گوئى * ندارد يك سر مو در ميان هيچ دهانش بىگمان همچون دلم تنگ * ميانش بىسخن همچون دهان هيچ بجز وصف دهان نيست هستش * نمىآيد حديثم بر زبان هيچ ميانش چون تنم در بىنشانى * دهانش چون دلم وز وى نشان هيچ خوشا با دوستان در بوستان عيش * كه باشد بوستان بىدوستان هيچ گل سورى نبينم در بهاران * چو روى دل‌ستان در گلستان هيچ برون از اشك از چشمم نيابد * كنار سبزه و آب روان هيچ برو خواجو كه با گل در نگيرد * خروش بلبل فريادخوان هيچ سحرگه خوش بُود گل چيدن از باغ * و ليكن گر نگويد باغبان هيچ